ده متری چشمان كمین یك سینه سخن با سرفه‎ های شیمیایی

ده متری چشمان كمین یك سینه سخن با سرفه‎ های شیمیایی برتریها: ایرنا- سردار جعفر مظاهری تنها فرمانده بازمانده عملیات رمضان در همدان است، اسوه ای از تبار گمنامی كه هشت سال دفاع مقدس را با سرفه های شیمیایی روایت می كند و به قلم محسن صیفی كار در كتاب ˮده متری چشمان كمینˮ ماندگار می شود.


در مدتی كه شما در منطقه بودید، عراق بنا به دلایلی كه به آنها می پردازید منطقه و ارتفاعات اشغالی را تخلیه می كند و عقب می نشیند. اول بگویید شما چگونه از این حركت باخبر شدید؟ چطور به یقین رسیدید كه در دام احتمالی دشمن نمی افتید؟
چند روزی بود كه از رفتن شادمانی به همدان می گذشت. بامداد روز هفتم تیر ۱۳۶۱ كنار بی سیم نشسته بودم ناگهان صدای بی سیم بلند شد، به گوش شدم محمد منوچهری بود دیده بان قراویز، می اظهار داشت: " نمی دانم چرا ما هیچی از دشمن نمی بینیم، خیلی عجیب است هیچ رفت و آمدی نیست دشمن در این ساعات در منطقه خودش تردد داشت ولی امروز خبری نیست"
بعد از اختتام مكالمه او با دیدگاه تپه شارك تماس گرفتم آنها هم گفتند"ماچیزی نمی بینیم" یكی یكی با همه مواضع تماس گرفتم آنا هم موضوع را تایید كردند.
دست به كار شدیم و به سرعت سه گروه شناسایی آماده كردیم یكی در محور روستای جگر محمدعلی به سمت جلو در حاشیه رودخانه الوند به مسئولیت مهدی بیات؛ یكی دیگر در جاده سرپل ذهاب به قصرشیرین با مسئولیت حمید بیات و گروه سوم بر محور خط الراس ارتفاع قراویز به مسئولیت ستار ابراهیمی.
به ستار هم تاكید كردم: شما مستقیم از روی یال و نقطه بالایی ارتفاع می روید آنجا را شناسایی می كنید و اطلاعات را می آورید.
اولین خبر پس از چه مدت به شما مخابره شد؟
بعد از نزدیك شدن آنها به مواضع دشمن تماس ها آغاز شد گروه ها هر چند دقیقه یك دفعه تماس می گرفتند و خبر می دادند كه وارد موضع دشمن شدیم و تاكید می كردند كه از دشمن خبری نیست!
گروه گشت قراویز هم حدودا تا خود قله ۸۱۶ حركت كرد و اعلام كرد"هیچ اثری از عراقی ها نیست".
بعد از اینكه دو گروه مقداری جلو رفتند و من مطمئن شدم كه وضعیت چگونه است، دیگر اجازه ندادم جلوتر بروند حس و حال عجیبی داشتم نگران بودم.
آن روز احساس می كردم خورشید هم می خواهد خیلی زود عقب نشینی كند، به همه گروه ها اعلام كردم كه به داخل شهرك برگردند و شب به بحث و گفت و گو و جمع بندی درباره عقب نشینی پرداختیم.
نمی توانستیم عجولانه تصمیم بگیریم پس قرار شد آن شب هم قسمتی از نیروها در مواضع باقی بمانند یعنی در واقع بوسیله بی سیم پیام فرستادیم كه مسئله اینجوری است.
غیر از جبهه میانی در محورهای دیگر هم كه در دست یگان هایی از سایر استان های دیگر بود چنین اتفاقی افتاده بود و آیا شما موضوع را با فرماندهان حاضر در منطقه در بین گذاشتید؟
ما از بامداد همان روز مرتب با برادر ناصح در پادگان ابوذر و همین طور با برادران ارتش كه در منطقه قره بلاغ مستقر بودند در تماس بودیم.
در نهایت مشخص شد دشمن در جبهه شمالی (ارتفاعات كوره موش به گاومیشان و باغ كوه) و از جبهه بازی دراز و از منطقه گیلان غرب هم عقب نشینی كرده است، این عقب نشینی بسیار حساب شده و كاملا تاكتیكی بود كه در ادامه درباره آن صحبت می كنم.




حاجی بابایی و مظاهری و چند نفر دیگر به منطقه آمدند و خیلی فوری نشستی برگزار و نتیجه این شد نیروهایی كه در مقرها استقرار دارند، به عقب بیایند و در شهرك و در اطراف سرپل ذهاب مستقر شوند.
همچنین در مواضع مهم چند نفر بعنوان دیده بان از تحركات احتمالی مراقبت كنند و فردا بامداد گشتی در منطقه تخلیه شده آن هم در حد فرماندهان صورت گیرد ولی فردا بامداد متوجه شدیم این گروه سی نفر بلكه بیشتر بوده است.
اسامی این هیات سی نفره را به یاد دارید؟
همه را نه ولی علاوه بر بچه های یاد شده این اسامی در یادم مانده است، هاشم جواهری، حاجیلو، رضایی، یوسف طلایی، سعید ثمری، محمد اصلیان، علی خوش لفظ، حسن ترك، سیدجعفرحجازی، محمدرضا عراقچی، ستار ابراهیمی، لاله چینی، مهدی روحانی، رضایی مفرد، بهرام نائینی، حمید بیات، مهدی بیات و...
بنابراین بعد از عقب نشینی عراق از مواضع پیشین و تخلیه منطقه، شما به صراحت افتادید بروید و به اصلاح خودمان سرو گوشی آب بدهید در این گشت شناسایی باید ماجراهای جالی اتفاق افتاده باشد؟
بله همین طور است واقعا این ماجرا ظرفیتش را دارد كه یك فیلم از آن ساخته شود به هر حال روز هشتم تیرماه با دمیدن سپیده بامداد همه آماده حركت بودیم.
تعدادی كنسرو داخل كوله ای گذاشتیم و مقداری آب و نان و تجهیزات انفرادی برداشتیم و به اصطلاح كوهنوردان به طرف ارتفاع حمله را آغاز كردیم.
ابتدا یك راست رفتیم روی ارتفاع قراویز كه خودمان آنجا مستقر بودیم و از آنجا حركتمان را به سمت جلو شروع كردیم.
هوا خیلی گرم بود و مقصد دور و دراز هس هس بلند نفس ها به گوش می رسید كم كم تشنگی و گرسنگی هم همراه ما شدند ولی برایمان مهم نبود.
اشتیاق رسیدن و وارسی منطقه، تشنگی و گرسنگی را از یادمان برده بود.
اولین چیزی كه در سنگرها جلب نظر كرد نامه های فدایت شوم عراقی ها بود! اعلامیه ها را می گویم.
مضمون اعلامیه ها چه بود؟
عراقی ها نوشته بودند" سربازان ایرانی ما به جهت اینكه به شما ثابت نماییم صلح طلب هستیم عقب رفتیم ولی سران شما جنگ طلب هستند".
ادامه این داستان را در كتاب " ده متری چشمان كمین" بخوانید كه به قلم محسن صیفی كار و به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان همدان با شمارگان سه هزار نسخه به چاپ دوم هم رسید.
این كتاب هشت سال دفاع مقدس به روایت سردار جعفر مظاهری است، او تنها فرمانده بازمانده عملیات رمضان در همدان است.
فرماندهانی كه اسناد گویا و جاری دفاع مقدسند و روایت آنان از فراز و نشیب های این قطعه بی بدیل تاریخ می تواند تابلویی غرورآفرین و حماسی را در منظر امروز و فردای ما بنمایند و جعفر مظاهری یكی از اسوه های آوردگاه گمنامی است كه یك سینه سخن را با سرفه های شیمیایی روایت كرده است.
روایت پر رمز و رازی كه از دامنه "بازی دراز" شروع می شود و آرام آرام از " ده متری چشمان كمین" با اشك های بچه های "بدر و هور" در می آمیزد و دژهای اسطوره ای شلمچه را می كشافد و با نفس شیمیایی مظلومان "حلبچه" هم نوا می شود...



منبع:

1398/12/17
15:03:36
5.0 / 5
2176
تگهای خبر: گوشی
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۲ بعلاوه ۳
برتریها bartariha
bartariha.ir - حقوق سایت برتریها محفوظ است

برتریها

معرفی برترینهای فناوری و وبسایتها