كرونا و معنای مواجهه مرگ و زندگی

كرونا و معنای مواجهه مرگ و زندگی برتریها: «محمدمهدی اردبیلی» نویسنده و مترجم حوزه فلسفه شیوع ویروس كرونا را فرصتی برای بازاندیشی درباره مرگ می داند؛ وضعیتی كه موجب می شود افراد بیش از گذشته درباره كیفیت و شدتمندی زندگی بیاندیشند.



دوازدهمین جلسه از سلسله نشست های گفتگوهای آزاد دانشگاه علامه با حضور محمدمهدی اردبیلی، نویسنده و مترجم حوزه ی فلسفه به همت معاونت فرهنگی و اجتماعی این دانشگاه سه شنبه شب ۲۱ مردادماه به صورت مجازی در فضای اینستاگرام اجرا شد. «محمدرضا رحمت خواه» دبیر این گفت و گو و موضوع نشست درباب معنای زندگی و مواجهه با مرگ بود.

آنچه در ذیل می خوانید شرحی از این گفت و شنود است؛

رحمت خواه: چرا این مساله را انتخاب کردید؟ آیا به این خاطر که در شرایطی هستیم که بیش از زمان های دیگر مرگ را به خود نزدیک می دانیم و آن را لمس می کنیم؟

اردبیلی: مساله معنای زندگی و مواجهه با مرگ موضوع بسیار مهمی بود و بتازگی هم من روی آن کار کردم و مطالبی نوشتم. البته پیشنهاد این مساله تا جایی که می دانم به اردیبهشت ماه برمی گردد. آن موقع کرونا تازه مطرح شده بود و من هم موضع گیری هایی داشتم و خیلی طول کشید تا من با شما گفت و گو کنم. چون بعدش چندین مطلب راجع به کرونا و مساله مرگ و زندگی نوشتم.

اما بطور کلی یکی از بحران هایی که ما دچارش هستیم -منظور از ما، مای ایرانی و بین المللی که البته یک سری تفاوت هایی هم دارد- نهیلیسم است که دقیقا به معنای هیچ پنداریاست؛ جهانی که نیچه آنرا ترسیم می کند یعنی جهان واپسین انسان ها که ما الان در آن زندگی می نماییم. ما انسانهایی که عناصر مشروعیت بخش و هویت بخش را تا حدودی از دست داده ایم و گرفتار بحران هایی نظیر نسبی گرایی ها و... هستیم و یکی از این بحران ها معنای زندگی است. یعنی ما به هر جا چنگ می زنیم تا به زندگی ما معنا بدهد. اینقدر ما در این زمان فقیر و حقیر شده ایم و به نظرم در اینجا کرونا نسبتی با این معنا دارد. یعنی در واقع می توان در پرتو کرونا این را بازخوانی کرد. درباب امور بهداشتی و... بحث بسیاری شد. به نظر من تصوری که از مرگ در ارتباط با کرونا داریم، یک تصور تحریف شده است. یک تصور خامی است که ناشی از بحران هایی است که در پشت آن است. این ها مواردی هستند که سبب شد من به این مساله علاقمند شوم.

به نظر من کرونا بطور کلی یک بحران نیست یعنی ما در مورد بحران وقتی صحبت می کنبم چیزی است که عناصر سازنده هویت جمعی یک جامعه را گرفتار خدشه می کند و بحران می تواند در هر زمینه ی اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... باشد. کرونا یک بحران نیست و می توان در این حوزه صحبت کرد.

این نویسنده و مترجم حوزه فلسفه افزود: در واقع ما یک سری شبه بحران هایی مثل کرونا داریم که بحران های اصلی را به شکلی بازنمایی می کنند. ما یک سری بحران های اصلی داریم که به بهانه بحران های ظاهری، در واقع بازنمایی می شوند و مسائلشان به گردن این بحران ها انداخته می شود. مثلا تعداد تخت ها برای بیماران کم است. این اصلا ربطی به کرونا ندارد بلکه به این مرتبط می باشد که در ۴۰ سال قبل تخت ها به علت روند نئولیبرال چگونه تجاری سازی شده و به بخش خصوصی سپرده شده و الان نتیجه اش این شده است که تعداد تخت های بیمارستان کم شده است. این موارد، مسائل بحرانی تری هستند که مخفی می شوند و چیزی مثل کرونا می تواند آنها را بازنمایی کند. اما اگر ما خود کرونا را تبدیل به بحران نماییم با دو یا سه درصد مرگ و میر نمی تواند یک بحران باشد. اما اینکه چه موجب می شود کرونا به یک مساله جهانی تبدیل گردد، می توان درباره آن صحبت کرد.

وی اضافه کرد: من ایده ای که دارم و روی آن فکر کردم و همچنان هم بر روی آن فکر می کنم این است که ترس از مرگی را که بحران کرونا بر آن تلنگر می زند می توان در یک ایده دیگر نگریست مثل ایده بهداشت. ایده بهداشت به معنای آرمان افزایش طول عمر برای بشر است. فارغ از اینکه این عمر مقرر است چگونه بگذرد. این برای من مهم می باشد. یعنی ترس از کوتاه شدن عمرمان می شود یک مساله با اهمیت تر از اینکه سالهای عمر مقرر است چگونه بگذرد. یعنی کمیت زندگی بر شدت و کیفیت زندگی غلبه می یابد و اینجاست که چیزی مثل کرونا ممکنست ترسی ایجاد کند که مقرر است همه ما بمیریم. دیگری ها تبدیل به عاملی می شوند که می توانند ما را تهدید، بیمار و... کنند و چیزی در سطح جهان اتفاق می افتد به نام قرنطینه و همه از یکدیگر جدا می شوند بدون اینکه در این جهان دموکراتیک از مردم بپرسند که آیا واقعا می خواهید قرنطینه بشوید یا خیر.

ترس افراطی از مرگ واکنشی به این فقدان شدتمندی زندگی است و ما تا وقتی که مساله مان را با مرگ حل نکنیم، مساله مان را با زندگی حل نکرده ایم و مواجه مان با مرگ و زندگی در بحران کرونا از سر ترس است و نه از سر آگاهی. این ترس بصورت ضد آگاهی عمل می کند. برای مثال ریختن مردم به فروشگاه ها برای خرید اقلام و... از این نوع است. بدین سبب به نظر من کرونا فرصتی است به یک بازاندیشی به این مساله. البته باید مواظب باشیم در جنگ روانی تمدنی و رسانه ای کرونا نیفتیم که به نظر من خیلی از ما در این وضعیت افتاده ایم.

این مترجم و نویسنده اظهار داشت: من بعنوان یک فیلسوف وظیفه ام جان انسان ها نیست بلکه مساله من این است که انسان ها هر تعداد که باشند چگونه دارند زندگی می کنند. زندگی شان چه شدتمندی دارد؟ چه انگیزه ای و چه هدفی دارد؟ چه محتوایی دارد؟ و جان انسان ها با جان حیوان ها و گیاهان چندان برای من فرقی نمی نماید. منظورم این است که برخی از افراد جوری از نمردن و یا ترس از مرگ صحبت می کنند که گویی دارند زندگی می کنند. یعنی اگر کرونا فرصتی باشد فرصتی به بازاندیشی به خود زندگی است. برای مثال بهمن پارینه اگر با مردم صحبت می کردید خیلی ها احساس می کردند بدبخت و بیچاره هستند و دقیقا در اردیبهشت امسال خیلی از همان مردم آرزوی بازگشتن به دوران قبل از کرونا داشتند. بدین جهت به نظر من کرونا هم می تواند فرصتی برای بازاندیشی درباب زندگی باشد و هم تهدیدی برای احمق تر شدن جامعه بشود و اینجاست که فیلسوف و روشنفکر باید تلنگر بزند و بگوید مساله اصلی نمردن نیست هر چند آن هم باید رعایت شود اما مساله این است که ما برگردیم به این مساله که آیا ما واقعا زندگی می کنیم؟ به چه معنا زندگی می نماییم و اصلا زندگی چیست؟ پس مساله این نیست که ما چقدر زندگی می نماییم مساله این است که ما آیا حالا زندگی می کنیم؟ در واقع موضوع اساسی نوشته های من این است.

رحمت خواه: مرگ اندیشی یا مرگ آگاهی اصولا در فلسفه چه جایگاهی دارد؟ مرگ اندیشی به انسان مدرن چقدر کمک می کند؟

اردبیلی: اولا اینکه فلاسفه راجع به مرگ چه فکری می کنند به مکاتب آنها بر می گردد. هایدگر یک بحثی دارد، فیلسوفان متاخر فرانسه بحث دیگری دارند و فیلسوفان مدرن هم رویکرد خاص خودرا دارند. برخی مرگ را بسیار جدی می گیرند. از نیمه دوم قرن ۱۹ می بینیم مساله مرگ جدی می شود و بیشتر با رویکرد اگزیستانسیالیسم یعنی مواجه فرد با مرگ همراه بوده است.

می توان درباره رویکردهای مختلف صحبت کرد؛ اما من می خواهم درباره رویکرد خودم صحبت کنم. مساله این است که مرگ اندیشی بسیار مهم می باشد. گاهی مرگ اندیشی بار منفی دارد که اتفاقا الان هم بسیار مد شده است. مساله مرگ اندیشی این است که اندیشه درباره مرگ بعد معنا بخشی به زندگی است. هویت یک چیز را مرزهایش تعیین می کند. اما وقتی درباره زندگی می اندیشیم، مرگ مرزی است که می تواند زندگی را معنادار سازد. به این معنا مرگ می شود ابژه اندیشه یعنی موضوع اندیشه و اگر کسی به زندگی بدون مرگ بیندیشید در واقع گویی اصلا راجع به زندگی نیاندیشیده است. انگار که به شی ای بیندیشید اما به تفاوت آن شی با سایر اشیا نیندیشد.

اما مرگ موضوع خاصی است و به چنگ نمی آید. مرگ چیز عجیبی است مرگ جایی است که من نیستم و وقتی من هستم آن نیست. چگونه می توانم درباره چیزی که هنوز تجربه نکرده ام بیاندیشم و این خود تازه آغاز پروبلماتیک شدن بحث ما از مرگ است. در ساحت فلسفه، مرگ به مثابه یک مفهوم متفاوت نگریسته می شود و در اینجاست که متفکران بحث های مختلفی دارند. پس یک بحث مواجه شخصی با مرگ است اما ما فقط شخص نیستیم؛ بلکه محصول جامعه، فرهنگ و عناصری هستیم که ما را ساخته و شکل داده اند. پس مواجه ما با چیزی بی واسطه و شخصی نیست بلکه یک مواجه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است و باید در آن بستر دیده شود. به این معنا مرگ تنها یک مفهوم شخصی نیست که من بدان فکر کنم و یا با آن ارتباط برقرار کنم. مرگ مفهومی سیاسی و اجتماعی است. در ارتباط با مرگ هم باید بدانیم فرهنگ راجع به مرگ چه داستانی به ما می گوید. بدین سبب مواجه با مرگ باید از هر دو ساحت صورت بگیرد.

اردبیلی افزود: فلسفه همیشه در مواجه با عقل عرفی بوده و همیشه ضدمردم بوده است. بنابراین وقتی راجع به مرگ صحبت می نماییم، باید مرگ برساخته بیرونی را نیز نقد نماییم. پس هر وقت درباره مفهومی مانند مرگ صحبت می نماییم هم باید تجربه شخصی مان را لحاظ نماییم یعنی اندیشیدن درباره مرگ و هم مواجه با یک مفهوم سیاسی – اجتماعی. یعنی هم زمان هم یک کار سیاسی- اجتماعی و عمومی می نماییم و هم یک کار شخصی با اندیشه. اینها همزمان انجام می شود و نمی توان از هم جدا کرد. از جانب دیگر مرگ به یک توهم و اسطوره ای تبدیل گشته و ما باید آنرا بشکنیم. چون جامعه تمدن و فرهنگ همیشه می خواهد ما بدان فکر نکنیم. بنابراین یک چیز توامان است.

رحمت خواه: آیا امکانپذیر است که چارچوب های فرهنگی درباب مرگ را بشکنیم؟

اردبیلی: مساله این است که متنی که راجع به سوگواری نوشتم نتیجه تجربه سوگواری من بود برای عزیزی که بر اثر کرونا از دست رفت. من آن تجربه را نوشتم می توانستم آن تجربه را به صورت دیگر زیست کنم یا ساکت باشم یا به شکل دیگر. مساله این است که وقتی عواطف به سراغ ما می آیند، ما می توانیم با این عواطف چه کنیم؟ بله ما می توانیم این عواطف را زیست نماییم انگار که عواطف بر ما غلبه دارد. این هست خب همه ما انسان هستیم و روان تنیم و در قرن بیست و یک زندگی می نماییم و جدایی ماهوی بین اندیشه و عاطفه را قائل نیستیم ولی مساله این است که انسان چه انتخابی کند. مثلا رنج از دست دادن عزیز. شما می توانید آنرا درونی کنید و افسردگی بگیرید ووقتی راجع به این رنج بی واسطه با دیگران صحبت می کنید دائما یک حس رقت آمیزی پیدا می کنید. مدام مجبور هستید وارد نمایش های صوری بشوید، یعنی افراد بیش از انکه رنج خودرا نشان دهند بدنیال این هستند که جلوی چشم دیگران چگونه جلوه گر شوند. مدام مجبور هستند اغراق کنند. به همین خاطر بیشتر مراسم سوگواری در ایران برای نمایش است. در چنین فضایی من بنده عواطفم می شوم و این عواطف من را منفعلانه به سمتی می کشاند و هر چه دست و پا بزنم بیشتر فرو می روم اما می توان این رنج را به شکلی دیگر نشان داد. درونی کرد و به آن اندیشید و تبدیل به مفاهیم کرد و نیز در عرصه کلی بازنمایی کرد. حس را از شکل منفعلانه می توان به تجربه وابزار تبدیل کرد.

اما اینکه این امر چه سودی دارد، من واقعا نمی دانم واین انتخاب های خود انسان ها است. برای من اگر زیستن این نباشد، بی معناست. اگر بگفته اسپینوزایی و نمایش عواطف باشد بی معناست. یک نفر می تواند این امر را انتخاب نکند و من نمی خواهم موعظه های اخلاقی بدهم. برای اینکه وقتی فرد تحت تاثیر عواطف شدید می باشد اصلا چنین چیزهایی برایش بی معناست. مگر اینکه فرد از پیش خودش را چنان صیقل داده باشد که راجع به این ماجرا بیندیشد. وظیفه من تلنگر زدن به جامعه است. جامعه یکسری اسطوره هایی دارد که ظیفه من شکستن این اسطوره هاست.

رحمت خواه: ما در یک بستر اجتماعی زندگی می نماییم و الگوهایی در آن شکل گرفته و افراد در آن بازتولید می شوند، در مورد بحران کرونا آیا می توانیم انتظار داشته باشیم که این الگوواره ها به آسانی کنار بروند؟

اردبیلی: نگاه من کلا به فرهنگ انتقادی است. یعنی فرهنگ را مجموعه ای از عناصر هویت بخش می دانم که مبتنی بر فریب است. اسطوره هایی که جامعه را ساخته اند. شما ممکنست بگویید ناچاریم این اسطوره ها را حفظ نماییم که من باز با شما موافق هستم. ولی من وقتی می بینم یک جامعه بیمار است و بعد در حین بیماری دارد عناصر بیماری زایش را تشدید می کند آن لحظه زمانی است که شما باید تلنگر بزنید یعنی آن زمان است که به نظرم نقد فرهنگ معنادار می شود. مردم از زندگی خود ناراضی هستند و برای بیرون آمدن از آن وضعیت باردیگر به آن عناصر چنگ می زنند و بیشتر درآن فرو می روند. خب در چنین وضعیتی هدف من نقد مجموعه است نقد نامتقارن بودن اسطوره ها است. نکته دیگر این است که همه قرار نیست به سمت فلسفه بروند. فیلسوف وظایفی دارد من یک دوگانه ای بین تسلی و خرد می بینم. من دغدغه ام تسلی نیست و حتی دغدغه ام آرامش جامعه نیست؛ بلکه می خواهم اتفاقا جامعه حرکت نماید. یعنی فلسفه بصورت دینامیک عمل کند. ایده من این است که خب عزیزت فوت کرده و الان بهترین زمان برای اندیشیدن درباره مرگ عزیزت است. یک نفر اصلا ممکنست بگوید من اصلا نمی خواهم بدانم و این با خودش است. تنها وظیفه من فیلسوف تلنگر زدن به جامعه برای اندیشیدن بیشتر است و چه بسا فیلسوفاتی که در دوره هایی برای این تلنگر زدن دستگیر و مجازات شدند. بدین سبب من نمی توانم دیگری را به چیزی مجبور کنم.



منبع:

1399/05/22
22:23:57
5.0 / 5
648
تگهای خبر: اقتصاد , تولید , خرید , دانش
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۸ بعلاوه ۴
برتریها bartariha
bartariha.ir - حقوق سایت برتریها محفوظ است

برتریها

معرفی برترینهای فناوری و وبسایتها